روزگار از ابتدا با من نساخت تا توانست اسب خود بر من بتاخت در عرصه شطرنج این جهان هر که بازی کرد اخر در ان بباخت
با سلام من سحر متولد14/4/....هستم.ازاینکه این وبلاگ روانتخاب کردی ازت ممنونم امیدوارم لحظات و دقایق خوب و خوشی رو در این وبلاگ سپری کنی.وبا ارائه نظرات خودت به هر چه بهتر شدن این وبلاگ کمک کنی پس نظر یادت نره...
اگر مایل به تبادل لینک با این وبلاگ بودین این وبلاگ را با اسم(جدیدترین اس ام اس ها و موزیک ها)لینک کنید و در قسمت نظرات خبر بدین تا منم وب شما را لینک کنم با تشکر از شما دوست عزیز
روزی فرشته ای از فرمان خدا سرپیچی کرد وبرای پاسخ دادن به عمل اشتباهش در مقابل تخت قضاوت احضار شد. فرشته از خداوند تقاضای بخشش کرد. خداوند با مهربانی نگاهی به فرشته انداخت و فرمود: من تورا تنبیه نمیکنم، ولی تو باید کفاره گناهت را بپردازی. کاری را به تو محول میکنم، به زمین برو و با ارزشترین چیز دنیا را برای من بیاور. فرشته خوشحال از اینکه فرصتی برای بخشوده شدن دارد به سرعت به سمت زمین رفت. سالها روی زمین به دنبال با ارزشترین چیز دنیا گشت. روزی به یک میدان جنگ رسید، سرباز جوانی رایافت که به سختی زخمی شده بود. مرد جوان دردفاع از کشورش با شجاعت جنگیده بود وحالا درحال مردن بود فرشته آخرین قطره از خون سرباز را برداشت وبا سرعت به بهشت باز گشت. خداوند فرمود: به راستی چیزی که تو آوردی باارزش است. سربازی که زندگیش را برای کشورش میدهد، برای من خیلی عزیز است، ولی برگرد وبیشتر بگرد. فرشته به زمین بازگشت وبه جستجوی خود ادامه داد. سالیان دراز در شهرها، جنگلها، ودشتها گردش کرد. سرانجام روزی در بیمارستان بزرگ پرستاری دید که بر اثر یک بیماری در حال مرگ بود. پرستار از افرادی مراقبت کرده بود که این بیماری را داشتند و آنقدر سخت کار کرده بودکه مقاومتش را از دست داده بود. پرستار رنگ پریده در تختخواب سفری خود خوابیده بود ونفس نفس میزد. در حالی که پرستار نفسهای آخرش را میکشید، فرشته آخرین نفس پرستار را برداشت و به سرعت به سمت بهشت رفت. وبه خداوند گفت: خدوندا مطمئنم آخرین نفس این پرستار فداکار با ارزشترین چیزدر دنیاست. خداوند پاسخ داد: این نفس چیز با ارزشی است. کسی که زندگیش را برای دیگران میدهد، یقینا از نظر من با ارزش است. ولی برگرد ودوباره بگرد. فرشته برای جستجو ی دوباره به زمین بازگشت وسالیان زیادی گردش کرد. شبی مرد شروری را که براسبی سوار بود درجنگل یافت. مرد به شمشیر و نیزه مجهز بود. او میخواست از نگهبان جنگل انتقام بگیرد. مرد به کلبه کوچکی که جنگلبان وخانواده اش درآن زندگی میکردند، رسید. نور از پنجره بیرون میزد. مرد شرور از اسب پایین آمد و از پنجره داخل کلبه را بدقت نگاه کرد. زن جنگلبان را دیدکه پسرش را میخواباند و صدای اورا که به فرزندش دعای شب را یاد میداد، شنید. چیزی درون قلب سخت مرد، ذوب شد. آیا دوران کودکی خودش را بیاد آورده بود؟ چشمان مرد پر از اشک شده بود وهمان جا از رفتار ونیت زشتش پشیمان شد و توبه کرد. فرشته قطره ای اشک از چشم مرد برداشت و به سمت بهشت پرواز کرد. خداوند فرمود: این قطره اشک با ارزشترین چیز در دنیاست، برای اینکه این اشک آدمی است که توبه کرده و توبه درهای بهشت را باز میکند.
نويسنده: سحر مورخ: سه شنبه سوم آذر 1388 در ساعت: 10:39 PM
داستان توماس آلوا ادیسون بزرگترین مخترع جهان .....
ادیسون در سنین پیری پس از كشف لامپ، یكی از ثروتمندان آمریكا به شمار میرفت و درآمد سرشارش را تمام و كمال در آزمایشگاه مجهزش كه ساختمان بزرگی بود هزینه می كرد... این آزمایشگاه، بزرگترین عشق پیرمرد بود. هر روز اختراعی جدید در آن شكل می گرفت تا آماده بهینه سازی و ورود به بازار شود.
در همین روزها بود كه نیمه های شب از اداره آتش نشانی به پسر ادیسون اطلاع دادند، آزمایشگاه پدرش در آتش می سوزد و حقیقتا كاری از دست كسی بر نمی آید و تمام تلاش ماموان فقط برای جلوگیری از گسترش آتش به سایر ساختمانها است! آنها تقاضا داشتند كه موضوع به نحو قابل قبولی به اطلاع پیرمرد رسانده شود...
ادامه داستان در ادامه مطلب حتما بخونید خیلی جالبه.....
چهار تا دوست كه ۳۰ سال بود همديگه رو نديده بودند توي يه مهموني همديگه رو مي بينن و شروع مي كنن در مورد زندگي هاشون براي همديگه تعريف كنن. بعد از يه مدت يكي از اونا بلند ميشه ميره دستشويي. سه تاي ديگه صحبت رو مي كشونن به تعريف از فرزندانشون... اولي: پسر من باعث افتخار و خوشحالي منه. اون توي يه كار عالي وارد شد و خيلي سريع پيشرفت كرد. پسرم درس اقتصاد خوند و توي يه شركت بزرگ استخدام شد و پله هاي ترقي رو سريع بالا رفت و حالا شده معاون رئيس شركت. پسرم انقدر پولدار شده كه حتي براي تولد بهترين دوستش يه مرسدس بنز بهش هديه داد... دومي: جالبه. پسر من هم مايه افتخار و سرفرازي منه. توي يه شركت هواپيمايي مشغول به كار شد و بعد دوره ي خلباني گذروند و سهامدار شركت شد و الان اكثر سهام اون شركت رو تصاحب كرده. پسرم اونقدر پولدار شد كه براي تولد صميمي ترين دوستش يه هواپيماي خصوصي بهش هديه داد. سومي: خيلي خوبه. پسر من هم باعث افتخار من شده... اون توي بهترين دانشگاههاي جهان درس خوند و يه مهندس فوق العاده شد. الان يه شركت ساختماني بزرگ براي خودش تأسيس كرده و ميليونر شده... پسرم اونقدر وضعش خوبه كه براي تولد بهترين دوستش يه ويلاي ۳۰۰۰ متري بهش هديه داد. هر سه تا دوست داشتند به همديگه تبريك مي گفتند كه دوست چهارم برگشت سر ميز و پرسيد اين تبريكات به خاطر چيه؟ سه تاي ديگه گفتند: ما در مورد پسرهامون كه باعث غرور و سربلندي ما شدن صحبت كرديم. راستي تو در مورد فرزندت چي داري تعريف كني؟ چهارمي گفت: دختر من رقاص كاباره شده و شبها با دوستاش توي يه كلوپ مخصوص كار ميكنه. سه تاي ديگه گفتند: اوه! مايه خجالته! چه افتضاحي! دوست چهارم گفت: نه. من ازش ناراضي نيستم. اون دختر منه و من دوستش دارم. در ضمن زندگي بدي هم نداره. اتفاقاً همين دو هفته پيش به مناسبت تولدش از سه تا از صميمي ترين دوست پسراش يه مرسدس بنز و يه هواپيماي خصوصي و يه ويلاي ۳۰۰۰ متري هديه گرفت.....
نويسنده: سحر مورخ: یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388 در ساعت: 9:30 PM
دخترک با خنده ای ملیح نزدیک میشود ابرویی بالا می اندازد وعشوه گری پسرک را که روی نیمکت پارک نشسته است نگاه میکند.پسرک نیز با لبخندی پاسخش را میدهد.دخترک کنارش مینشیند وبا ناز میگوید-دیرکه نکردم. –نه مثل همیشه به موقع،اما من زود اومدم،داشتم فکر میکردم. دخترک مرموزانه میپرسد-به کی؟ پسرک نیز سربسته جواب میدهد- به بعضی ها. –حالا بگو جواب چی بود،دل تو دلم نیست،آزمایشو که گرفتی؟ -معلومه که گرفتم،بدجوری منو بهم ریخت. دخترک که یک لحظه تمام خوشحالیش فرارکردن با غصه گفت-چی شد،منفی بود؟
يك پروانه عاشق يك فيلسوف شد كه داشت كتابي درباره عشق مي نوشت. يه روز پروانه گفت كه به محيت احتياج دارد، و فيلسوف يك فصل به كتابش اضافه كرد در باب اقسام محبت. يك روز ديگر پروانه اشك مي ريخت و فيلسوف يك فصل جديد نوشت درباره فوائد اشك... يك روز پروانه لب به سخن گشود و از مرد گله اي كرد و فيلسوفه بيانيه قرايي در تبرئه خودش به كتاب اضافه كرد... دست آخر يك روز پروانه دلشكسته شد و رفت و مرد فصل آخر كتابش را با عنوان بي وفايي پروانه ها نوشت و هرگز نفهميد كه يك پروانه گاهي بايد كلمات عاشقانه بشنود، گاهي احتياج دارد به دست هايي كه در سكوت اشكش را پاك كند، گاهي بايد كمي شكوه كند! و مرد هرگز نفهميد كه عشق واقعي در قلب پروانه بود و در اشك هايش و در شكوه هاي كودكانه اش....
پروانه به حاي ديگري سفر كرد و آدم هاي ديگري را عاشق كرد و هيچ كس با خواندن كتاب مرد عاشق نشد....
مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ سالهاش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد. به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس میکرد فریاد زد: پدر نگاه کن درختها حرکت میکنن. مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد. کنار مرد زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را میشنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار میکرد، متعجب شده بودند. ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت میکنند.
زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه میکردند باران شروع شد چند قطره روی دست مردجوان چکید.
او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن باران میبارد، آب روی من چکید. زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمیکنید؟ مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر میگردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی میتواند ببیند
عشق بلندتر از آن است که زیر نگاهی عتاب آلود پامالش کنی ، عشق حقیقی تر از آن است که پشت ابری حیاهای ناراستین پنهانش کنی ، عشق یتیم تر از آن است که به دست رودخانه ی روزگارش بسپاری .
من که از یاد تمام آشنایان رفته ام ، وای بر من گر تو هم روزی فراموشم کنی .
روزگاری هستی ام را می نواخت ، آفتاب عشق شور انگیز من ، این زمان خاموش و خالی مانده است ، سینه ی از آرزو لبریز من .
ای نگاهت رونق فردای من ، در تو معنا می شود دنیای من ، ای کلامت بهترین اثبات عشق ، با تو ماندن آرزوی رویای من .
روزگاریست همه عرض بدن می خواهند ، همه از دوست فقط چشم و دهن می خواهند ، دیو هستند ولی مثل پری می پوشند ، گرگ هایی که لباس پدری می پوشند ، آنچه دیدند به مقیاس نظر می سنجند ، عشق ها را همه با دور کمر می سنجند ، خب طبیعی است که یک روزه به پایان برسد ، عشق هایی که سر پیچ خیابان برسد .
از بس که آسمان دلم ابریست ، تمام خاطراتم نمناک شده است ، نمی دانم چرا ؟
فاصله ها را نمی توان از بین برد ، ولی اگر می توانی من را از بین ببر چون تحمل این فاصله ها را ندارم .
اگر می دانستی چه قدر دوستت دارم ، هیچ گاه برای آمدنت باران را بهانه نمی کردی رنگین کمان من .
زندگی را نفسی ارزش غم خورن نیست ، و دلم بس تنگ است ، بی خیالی سپر هر درد است ، باز هم می خندم ، آنقدر می خندم که غم از روی رود .
تو گران مایه ترین تصویری ، من اگر قاب تو باشم کافیست .
ای کاش دلم پنجره ای دیگر داشت ، ای کاش خدا فقط شقایق می کاشت ، ای کاش یکی می آمد و غم ها را ، از قلب اهالی زمین بر می داشت .
عشق قصه ی یکی بود و نبوده ، عشق کلاغی بود که هرگز به خونش نرسیده .
اگه من دستاتو کم نوازش کردم ، در عوض از عکست تو را خواهش کردم ، اگه من چشمامو از تو می دزدیدم ، توی قلبم عشقو به تو می بخشیدم !
فداکاری را در کودکی یافتم که آبنباتش را در دریاچه ی نمک انداخت تا شیرین شود .
زندگی کشیدن نقاشی بدون پاک کنه ، سعی کن قشنگترین نقاشی رو بکشی .
تو در راهی ، من رسیده ام ، اندوهی در چشمانت نشست ، رهرو نازک دل ! میان ما راه درازی نیست : لرزش یک برگ .
زمین در انتظار تولد یک برگ ، من در حال شمارش معکوس ، صفر همیشه پایان نیست ، گاه آغاز پرواز است .
طبقه ی یک ، طبقه ی دو ، طبقه ی سه ، طبقه ی چهار ، طبقه ی پنج ، با آسانسور قلبم بازی نکن ، اون تو گیر می افتی
شاد باش که از شادی تو دلشادم ، تا تو شادی ز غم هر دو جهان آزادم ، لذت زندگی من همه خرسندی توست ، بی وفایم که وفایت برود از یادم .
اگر خداوند آرزویی را در دل تو انداخت ، بدان که توانایی رسیدن به آن را در تو دیده است .
لحظه ها در پی هم می گذرند و میان آن ها تو فقط می مانی ، لحظه ای با من باش ، تا ابد در دل من مهمانی .
سلام ، این چه اخلاق بدییه هست که داری ؟ یه چیزی از آدم می گیری چرا پس نمیاری ؟ نمیگی دلمو نیاز دارم ؟
عشق ، سوءتفاهمی است که با یک متاسفم فراموش می شود . (احمد شاملو)
راز سکوت را نم نم اشک می داند و غم تنهایی عشق را خلوت شب .
بیا تا باورت گردد که بی تو کمتر از خاکم ، ولی با تو افلاکم ، بیا با آرزوهایم بسازم خانه ای در دل ، سراغم را نمیگیری مگر بیگانه ای با دل ؟
چه کسی میگوید که گرانی اینجاست ؟ دوره ی ارزانیست ، چه شرافت ارزان ، تن عریان ارزان ، عشق ارزان و دروغ از همه چیز ارزانتر .
یک صندلی خالی کنار رویاهایم از آن توست ، بنشینی یا بروی ، دوستت دارم !
اگر می دانستید که یک محکوم به مرگ هنگام مجازات تا چه حد آرزوی بازگشت به زندگی را دارد ، آنگاه قدر روزهایی را که با غم سپری می کنید ، می دانستید . (ابو علی سینا)
وقتي او آمد درهاي قلبم را به رويش گشودم و همچون کودکي بي ريا و به دور از تزوير با آغوشي باز پذيرايش شدم غريبه اي را که فرسنگ ها از من دور بود. او قدم به دنيايم گذاشت اما با سنگدلي شاخه هاي درخت زندگي ام را شکست بي آنکه حتي از نگاه مهربان باغبان شرم کند. پروردگار مهربانم از آسمان نيلگونش نظاره گر بي وفايي هايش بود و صداي شکسته شدن شاخه هايم را مي شنيد. اما من و باغبان با محبتم حتي آفتاب و آب چشمه را به روي نا مهرباني هايش نبستيم. به اين اميد که هم رنگمان شود. اما او از جنس ما نبود. او همچون گردباد وزيد شاخه هايم را شکست و شکوفه هايم را پراکند. به اميد آنکه از ما فراتر رود.اما... مثل همه طوفانها مثل همه گردبادهاي تلخ آمد. تلخي کرد و رفت. زمستان بود و من صداي قدم هايش را به روي برگهاي خشک که دورتر و دورتر مي شد شنيدم. او رفت.حالا من و همه نهال ها و بوته ها به اميد بهاري ديگر مثل بهاران سال گذشته بار ديگر به اميد شکفتن دوباره به انتظار نشسته ايم... اما نه با او... ...
روزهاي خوب باهم بودنمان گذشت ... روزهايي که با چند خاطره تلخ و شيرين به سر رسيد و تنها يادگار از آن روزها يک قلب شکسته برجا ماند. روزهاي شيرين عاشقي گذشت و امروز من تنهاي تنهايم ، گذشت و اينک دلم هواي تو را کرده است... دلم تنگ است براي آن لحظه هاي شيرين با هم بودنمان ! دلم براي گرفتن آن دستان مهربانت ، بوسه بر روي گونه زيبايت تنگ شده است... کاش دوباره آن روزهاي شيرين عاشقي مان تکرار مي شد ، کاش دوباره مي توانستم آن صدايي که شب و روز به من آرامش ميداد را بشنوم... دلم براي آن خنده هاي قشنگت تنگ شده است عزيزم... تو رفتي و تنها چند خاطره که هيچگاه نمي توانم فراموش کنم بر جا گذاشتي... خاطره هايي که ياد آن اين دل عاشقم را مي سوزاند.... دلم بدجور براي تو تنگ است عزيزم.... برگرد! بيا تا فصه نيمه تمام عشق را با شيريني به پايان برسانيم... برگرد تا قصه من و تو پايانش تلخ و غم انگيز نباشد! دلم براي لحظه هاي ديدار با تو تنگ شده است... چه عاشقانه دستانم را مي گرفتي و در کنارم قدم ميزدي ، چه عاشقانه مرا در آغوش خود مي فشردي و به من مي گفتي که مرا دوست مي داري! چرا رفتي از کنارم؟ تو رفتي و من تنهاي تنها در اين دنياي بي محبت با چند خاطره تلخ مانده ام... برگرد تا دوباره آن خاطره هاي شيرين با هم بودنمان تکرار شود.... دلم بدجور براي تو ، براي حرفهايت ، درد دلهايت ، صداي گريه هايت تنگ شده است.. عزيزم برگرد تا دوباره جان بگيرم و مني که اينک خسته از زندگي ام نفس بگيرم.... با آمدنت مرا دوباره زنده کن و احساس را در وجودم شعله ور کن تا عاشقانه تر از هميشه از تو و آن عشق پاکت بنويسم... عزيزم برگرد تا دوباره جان بگيرم و مني که اينک خسته از زندگي ام نفس بگيرم...
3 نفر میمیرن . خدا گفت اولی بره بهشت . دومی بره جهنم . سومی بره طویله !!! پرسیدن چرا ؟ خدا گفت :اولی زن داشت دنیا براش جهنم بود . دومی مجرد بود ، دنیا براش بهشت بود . سومی زنش مرد ولی خاک بر سر بعدش رفت یه زن دیگه گرفت !!!
یه تیکه آهن محکم روی پای یه اصفهانی میفته داد میزنه میگه آااااااااااااخ کفشم
غضنفر تو جاده داشته رانندگی میکرده، یهو میبینه یه کامیون داره از روبروش میاد، میزنه رو ترمز میبینه ترمزش نمیگیره. رفیقشو صدا میکنه میگه: اصغر اصغر پاشو تصادفو ببین.
a
می دونی فرق بیل آهنی با چوبی چیه ؟
. . . . . نمی دونی ؟ . . . . . . عیبی نداره از یه افغانی دیگه می پرسم
اگه بنزین کوپنی شده زیاد ناراحت نیستم چون از این به بعد قدر تو را بیشتر میدونم و حد اقل برای رفتن به مزرعه سوار تو میشم الاغ جونم
اگرمی خواهید دیگران را حرص بدهید
....
1.قبل از شروع امتحان از اطرافیانتان چند تا سوال پیچیده که در پاورقی بوده بپرسید... بعد وقتی همه رو به جون هم انداختید با خیال راحت برای امتحان تمرکز کنید... 2-وقتی زنگ آیفون را میزنید و در را برایتان باز می کنند دوباره زنگ بزنید و بگویید: ممنون! باز شد! -3.وقتی میخواهید تلویزون رو خاموش کنی صداشو تا آخرین شماره ببرید بالا تا نفر بعدی که میاد روشن کنه برق از سه فازش بپره
خبری تاسف بار به دستمون رسید که
:
دو تا اصفهانی شیرجه میزنن تو آب میگن هر کس زودتر سرش از آب اومد بیرون باید شام بده هنوز جسد هیچکدومشون رو پیدا نکردن
خداوند بهشت را آفرید ، نگاهی کرد و گفت :تبارک الله ، چه زیبا آفریدم... مرد را آفرید ، نظری انداخت و گفت احسنت ، چه زیبا و با وقار آفریدم..... زن را آفرید، نگاهش کرد و گفت :اشکال نداره ، آرایش می کنه خوشکل میشه
جدیدترین مصوبه ی مجلس
برای کاهش قیمت تخم مرغ به خروس ها وام ازدواج می دهد
اینو من نباید بهت بگم ولی تو یه عیب خیلی بزرگ داری
که... نمی شه دوست نداشت!
وقتي پيشمي دلم واست تنگ ميشه
وفتي كنارم نيستي دلم واست تنگ ميشه اي مرده شورتو رو ببرن كه بودن ونبودنت يكيه...
در رؤياهايم ديدم كه با خدا گفتگو مي كنم خدا پرسيد: پس تو مي خواهي با من گفتگو كني؟ من در پاسخ گفتم : اگر وقت داريد خدا خنديد : وقت من بي نهايت است در ذهنت چيست كه مي خواهي از من بپرسي؟ پرسيدم : چه چيز بشر شما را سخت متعجب مي سازد؟ خدا پاسخ داد : كودكيشان اينكه آنها از كودكي شان خسته مي شوند عجله دارند كه بزرگ شوند بعد دوباره پس از مدتها آرزو مي كنند كه كودك باشند اينكه آنها سلامتي خود را ا ز دست مي دهند تا پول به دست آورند و بعد پولشان را از دست مي دهند تا دوباره سلامتي خود را به دست بياورند اينكه با اضطراب به آينده مي نگرند و حال را فراموش مي كنند و بنابراين نه در حال زندگي مي كنند و نه در آينده اينكه آنها به گونه اي زندگي مي كنند كه گويي هرگز نمي ميرند و به گونه اي مي ميرند كه گويي هرگز زندگي نكرده اند دست هاي خدا دستانم را گرفت براي مدتي سكوت كرديم و من دوباره پرسيدم : به عنوان يك پدر مي خواهي كدام درس هاي زندگي را فرزندانت بياموزند؟ او گفت : بياموزند كه آنها نمي توانند كسي را وادار كنند كه عاشقشان باشد همه كاري كه مي توانند بكنند اينست كه اجازه دهند كه خودشان دوست داشته باشند بياموزند كه درست نيست كه خودشان را با ديگران مقايسه كنند بياموزند كه فقط چند ثانيه طول مي كشد تا زخم هاي عميقي در قلب آنان كه دوستشان داريم ايجاد كنيم اما سالها طول مي كشد تا اين زخمها را التيام بخشيم بياموزند كه ثروتمند كسي نيست كه بيشترين ها را دارد كسي است كه به كمترين ها نياز دارد بياموزند كه انسانهايي هستند كه آنها را دوست دارند فقط نمي دانند كه چگونه احساساتشان را نشان دهند بياموزند كه دو نفر مي توانند با هم به يك نقطه نگاه كنند اما آن را متفاوت ببينند بياموزند كه كافي نيست كه فقط آنها ديگران را ببخشند بلكه آنها بايد خود را نيز ببخشند من با خضوع گفتم : از شما به خاطر اين گفتگو متشكرم آيا چيز ديگري هست كه دوست داريد فرزندانتان بدانند؟ خداوند لبخند زد و گفت فقط اينكه بدانند من اينجا هستم هميشه
نويسنده: سحر مورخ: پنجشنبه سی ام مهر 1388 در ساعت: 2:19 PM
ظهر یک روز سرد زمستانی ، وقتی پروین به خانه برگشت، پشت در پاکت نامه ای را دید که نه تمبری داشت و نه مهر اداره ی پست روی آن بود. فقط نام و آدرسش روی پاکت نوشته شده بود.
او با تعجب پاکت را باز کرد و نامه ی داخل ان را خواند:
" پروین عزیزم،
عصر امروز به خانه ی تو می ایم تا تو را ملاقات کنم .
با عشق ، خدا "
پروین همان طور که با دست های لرزان نامه را روی میز می گذاشت. با خود فکر کرد که چرا خدا می خواهد او را ملاقات کند؟ او که آدم همی نبود. در همین فکرها بود که ناگهان کابینت خالی آشپزخانه را به یاد آورد و با خود گفت: : من که چیزی برای پذیرایی ندارم!". پس نگاهی به کیف پولش انداخت . او فقط هزار و صد تومان داشت.
با این حال به سمت فروشگاه رفت و یک قرص نان فرانسوی و دو بطری شیر خرید. وقتی از فروشگاه بیرون آمد، برف به شدت در حال بارش بود و او عجله اشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر کند. در راه برگشت، زن و مرد فقیری را دید که از سرما می لرزیدند. مرد فقیر به پروین گفت:" خانم ، ما خانه و پولی نداریم. بسیار سردمان است و گرسنه هستیم. ایا امکان دارد به ما کمکی کنید؟"
پروین جواب داد: "متاسفم، من دیگر پولی ندارم و این نانها هم برای مهمانم خریده ام."
مرد گفت: " بسیار خوب خانم ، متشکرم" و بعد دستش را روی شانه ی همسرش گذاشت و به حرکت ادامه دادند.
همان طور که مرد و زن فقیر در حال دور شدن یودند، پروین درد شدیدی را در قلبش احساس کرد. به سرعت دنبال آنها دوید: " اقا خواهش می کنم صبرکنید" وقتی پروین به زن و مرد فقیر رسید، سبد غذا را به آنها داد و بعد کتش را درآورد و روی شانه های زن انداخت.
مرد از او تشکر کرد و برایش دعا کرد. وقتی پروین به خانه رسید یک لحظه ناراحت شد چون خدا می خواست به ملاقاتش بیاید و او دیگر چیزی برای پذیرایی از خدا نداشت. همان طور که در را باز کرد ، پاکت نامه دیگری را روی زمین دید. نامه را برداشت و باز کرد:
" پروین عزیز،
از پذیرایی خوب و کت زیبایت متشکرم،
با عشق ، خدا
نويسنده: سحر مورخ: پنجشنبه سی ام مهر 1388 در ساعت: 2:18 PM