روزگار از ابتدا با من نساخت تا توانست اسب خود بر من بتاخت در عرصه شطرنج این جهان هر که بازی کرد اخر در ان بباخت
با سلام من سحر متولد14/4/....هستم.ازاینکه این وبلاگ روانتخاب کردی ازت ممنونم امیدوارم لحظات و دقایق خوب و خوشی رو در این وبلاگ سپری کنی.وبا ارائه نظرات خودت به هر چه بهتر شدن این وبلاگ کمک کنی پس نظر یادت نره...
اگر مایل به تبادل لینک با این وبلاگ بودین این وبلاگ را با اسم(جدیدترین اس ام اس ها و موزیک ها)لینک کنید و در قسمت نظرات خبر بدین تا منم وب شما را لینک کنم با تشکر از شما دوست عزیز
يك پروانه عاشق يك فيلسوف شد كه داشت كتابي درباره عشق مي نوشت. يه روز پروانه گفت كه به محيت احتياج دارد، و فيلسوف يك فصل به كتابش اضافه كرد در باب اقسام محبت. يك روز ديگر پروانه اشك مي ريخت و فيلسوف يك فصل جديد نوشت درباره فوائد اشك... يك روز پروانه لب به سخن گشود و از مرد گله اي كرد و فيلسوفه بيانيه قرايي در تبرئه خودش به كتاب اضافه كرد... دست آخر يك روز پروانه دلشكسته شد و رفت و مرد فصل آخر كتابش را با عنوان بي وفايي پروانه ها نوشت و هرگز نفهميد كه يك پروانه گاهي بايد كلمات عاشقانه بشنود، گاهي احتياج دارد به دست هايي كه در سكوت اشكش را پاك كند، گاهي بايد كمي شكوه كند! و مرد هرگز نفهميد كه عشق واقعي در قلب پروانه بود و در اشك هايش و در شكوه هاي كودكانه اش....
پروانه به حاي ديگري سفر كرد و آدم هاي ديگري را عاشق كرد و هيچ كس با خواندن كتاب مرد عاشق نشد....
مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ سالهاش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد. به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس میکرد فریاد زد: پدر نگاه کن درختها حرکت میکنن. مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد. کنار مرد زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را میشنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار میکرد، متعجب شده بودند. ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت میکنند.
زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه میکردند باران شروع شد چند قطره روی دست مردجوان چکید.
او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن باران میبارد، آب روی من چکید. زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمیکنید؟ مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر میگردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی میتواند ببیند
عشق بلندتر از آن است که زیر نگاهی عتاب آلود پامالش کنی ، عشق حقیقی تر از آن است که پشت ابری حیاهای ناراستین پنهانش کنی ، عشق یتیم تر از آن است که به دست رودخانه ی روزگارش بسپاری .
من که از یاد تمام آشنایان رفته ام ، وای بر من گر تو هم روزی فراموشم کنی .
روزگاری هستی ام را می نواخت ، آفتاب عشق شور انگیز من ، این زمان خاموش و خالی مانده است ، سینه ی از آرزو لبریز من .
ای نگاهت رونق فردای من ، در تو معنا می شود دنیای من ، ای کلامت بهترین اثبات عشق ، با تو ماندن آرزوی رویای من .
روزگاریست همه عرض بدن می خواهند ، همه از دوست فقط چشم و دهن می خواهند ، دیو هستند ولی مثل پری می پوشند ، گرگ هایی که لباس پدری می پوشند ، آنچه دیدند به مقیاس نظر می سنجند ، عشق ها را همه با دور کمر می سنجند ، خب طبیعی است که یک روزه به پایان برسد ، عشق هایی که سر پیچ خیابان برسد .
از بس که آسمان دلم ابریست ، تمام خاطراتم نمناک شده است ، نمی دانم چرا ؟
فاصله ها را نمی توان از بین برد ، ولی اگر می توانی من را از بین ببر چون تحمل این فاصله ها را ندارم .
اگر می دانستی چه قدر دوستت دارم ، هیچ گاه برای آمدنت باران را بهانه نمی کردی رنگین کمان من .
زندگی را نفسی ارزش غم خورن نیست ، و دلم بس تنگ است ، بی خیالی سپر هر درد است ، باز هم می خندم ، آنقدر می خندم که غم از روی رود .
تو گران مایه ترین تصویری ، من اگر قاب تو باشم کافیست .
ای کاش دلم پنجره ای دیگر داشت ، ای کاش خدا فقط شقایق می کاشت ، ای کاش یکی می آمد و غم ها را ، از قلب اهالی زمین بر می داشت .
عشق قصه ی یکی بود و نبوده ، عشق کلاغی بود که هرگز به خونش نرسیده .
اگه من دستاتو کم نوازش کردم ، در عوض از عکست تو را خواهش کردم ، اگه من چشمامو از تو می دزدیدم ، توی قلبم عشقو به تو می بخشیدم !
فداکاری را در کودکی یافتم که آبنباتش را در دریاچه ی نمک انداخت تا شیرین شود .
زندگی کشیدن نقاشی بدون پاک کنه ، سعی کن قشنگترین نقاشی رو بکشی .
تو در راهی ، من رسیده ام ، اندوهی در چشمانت نشست ، رهرو نازک دل ! میان ما راه درازی نیست : لرزش یک برگ .
زمین در انتظار تولد یک برگ ، من در حال شمارش معکوس ، صفر همیشه پایان نیست ، گاه آغاز پرواز است .
طبقه ی یک ، طبقه ی دو ، طبقه ی سه ، طبقه ی چهار ، طبقه ی پنج ، با آسانسور قلبم بازی نکن ، اون تو گیر می افتی
شاد باش که از شادی تو دلشادم ، تا تو شادی ز غم هر دو جهان آزادم ، لذت زندگی من همه خرسندی توست ، بی وفایم که وفایت برود از یادم .
اگر خداوند آرزویی را در دل تو انداخت ، بدان که توانایی رسیدن به آن را در تو دیده است .
لحظه ها در پی هم می گذرند و میان آن ها تو فقط می مانی ، لحظه ای با من باش ، تا ابد در دل من مهمانی .
سلام ، این چه اخلاق بدییه هست که داری ؟ یه چیزی از آدم می گیری چرا پس نمیاری ؟ نمیگی دلمو نیاز دارم ؟
عشق ، سوءتفاهمی است که با یک متاسفم فراموش می شود . (احمد شاملو)
راز سکوت را نم نم اشک می داند و غم تنهایی عشق را خلوت شب .
بیا تا باورت گردد که بی تو کمتر از خاکم ، ولی با تو افلاکم ، بیا با آرزوهایم بسازم خانه ای در دل ، سراغم را نمیگیری مگر بیگانه ای با دل ؟
چه کسی میگوید که گرانی اینجاست ؟ دوره ی ارزانیست ، چه شرافت ارزان ، تن عریان ارزان ، عشق ارزان و دروغ از همه چیز ارزانتر .
یک صندلی خالی کنار رویاهایم از آن توست ، بنشینی یا بروی ، دوستت دارم !
اگر می دانستید که یک محکوم به مرگ هنگام مجازات تا چه حد آرزوی بازگشت به زندگی را دارد ، آنگاه قدر روزهایی را که با غم سپری می کنید ، می دانستید . (ابو علی سینا)
وقتي او آمد درهاي قلبم را به رويش گشودم و همچون کودکي بي ريا و به دور از تزوير با آغوشي باز پذيرايش شدم غريبه اي را که فرسنگ ها از من دور بود. او قدم به دنيايم گذاشت اما با سنگدلي شاخه هاي درخت زندگي ام را شکست بي آنکه حتي از نگاه مهربان باغبان شرم کند. پروردگار مهربانم از آسمان نيلگونش نظاره گر بي وفايي هايش بود و صداي شکسته شدن شاخه هايم را مي شنيد. اما من و باغبان با محبتم حتي آفتاب و آب چشمه را به روي نا مهرباني هايش نبستيم. به اين اميد که هم رنگمان شود. اما او از جنس ما نبود. او همچون گردباد وزيد شاخه هايم را شکست و شکوفه هايم را پراکند. به اميد آنکه از ما فراتر رود.اما... مثل همه طوفانها مثل همه گردبادهاي تلخ آمد. تلخي کرد و رفت. زمستان بود و من صداي قدم هايش را به روي برگهاي خشک که دورتر و دورتر مي شد شنيدم. او رفت.حالا من و همه نهال ها و بوته ها به اميد بهاري ديگر مثل بهاران سال گذشته بار ديگر به اميد شکفتن دوباره به انتظار نشسته ايم... اما نه با او... ...
روزهاي خوب باهم بودنمان گذشت ... روزهايي که با چند خاطره تلخ و شيرين به سر رسيد و تنها يادگار از آن روزها يک قلب شکسته برجا ماند. روزهاي شيرين عاشقي گذشت و امروز من تنهاي تنهايم ، گذشت و اينک دلم هواي تو را کرده است... دلم تنگ است براي آن لحظه هاي شيرين با هم بودنمان ! دلم براي گرفتن آن دستان مهربانت ، بوسه بر روي گونه زيبايت تنگ شده است... کاش دوباره آن روزهاي شيرين عاشقي مان تکرار مي شد ، کاش دوباره مي توانستم آن صدايي که شب و روز به من آرامش ميداد را بشنوم... دلم براي آن خنده هاي قشنگت تنگ شده است عزيزم... تو رفتي و تنها چند خاطره که هيچگاه نمي توانم فراموش کنم بر جا گذاشتي... خاطره هايي که ياد آن اين دل عاشقم را مي سوزاند.... دلم بدجور براي تو تنگ است عزيزم.... برگرد! بيا تا فصه نيمه تمام عشق را با شيريني به پايان برسانيم... برگرد تا قصه من و تو پايانش تلخ و غم انگيز نباشد! دلم براي لحظه هاي ديدار با تو تنگ شده است... چه عاشقانه دستانم را مي گرفتي و در کنارم قدم ميزدي ، چه عاشقانه مرا در آغوش خود مي فشردي و به من مي گفتي که مرا دوست مي داري! چرا رفتي از کنارم؟ تو رفتي و من تنهاي تنها در اين دنياي بي محبت با چند خاطره تلخ مانده ام... برگرد تا دوباره آن خاطره هاي شيرين با هم بودنمان تکرار شود.... دلم بدجور براي تو ، براي حرفهايت ، درد دلهايت ، صداي گريه هايت تنگ شده است.. عزيزم برگرد تا دوباره جان بگيرم و مني که اينک خسته از زندگي ام نفس بگيرم.... با آمدنت مرا دوباره زنده کن و احساس را در وجودم شعله ور کن تا عاشقانه تر از هميشه از تو و آن عشق پاکت بنويسم... عزيزم برگرد تا دوباره جان بگيرم و مني که اينک خسته از زندگي ام نفس بگيرم...
3 نفر میمیرن . خدا گفت اولی بره بهشت . دومی بره جهنم . سومی بره طویله !!! پرسیدن چرا ؟ خدا گفت :اولی زن داشت دنیا براش جهنم بود . دومی مجرد بود ، دنیا براش بهشت بود . سومی زنش مرد ولی خاک بر سر بعدش رفت یه زن دیگه گرفت !!!
یه تیکه آهن محکم روی پای یه اصفهانی میفته داد میزنه میگه آااااااااااااخ کفشم
غضنفر تو جاده داشته رانندگی میکرده، یهو میبینه یه کامیون داره از روبروش میاد، میزنه رو ترمز میبینه ترمزش نمیگیره. رفیقشو صدا میکنه میگه: اصغر اصغر پاشو تصادفو ببین.
a
می دونی فرق بیل آهنی با چوبی چیه ؟
. . . . . نمی دونی ؟ . . . . . . عیبی نداره از یه افغانی دیگه می پرسم
اگه بنزین کوپنی شده زیاد ناراحت نیستم چون از این به بعد قدر تو را بیشتر میدونم و حد اقل برای رفتن به مزرعه سوار تو میشم الاغ جونم
اگرمی خواهید دیگران را حرص بدهید
....
1.قبل از شروع امتحان از اطرافیانتان چند تا سوال پیچیده که در پاورقی بوده بپرسید... بعد وقتی همه رو به جون هم انداختید با خیال راحت برای امتحان تمرکز کنید... 2-وقتی زنگ آیفون را میزنید و در را برایتان باز می کنند دوباره زنگ بزنید و بگویید: ممنون! باز شد! -3.وقتی میخواهید تلویزون رو خاموش کنی صداشو تا آخرین شماره ببرید بالا تا نفر بعدی که میاد روشن کنه برق از سه فازش بپره
خبری تاسف بار به دستمون رسید که
:
دو تا اصفهانی شیرجه میزنن تو آب میگن هر کس زودتر سرش از آب اومد بیرون باید شام بده هنوز جسد هیچکدومشون رو پیدا نکردن
خداوند بهشت را آفرید ، نگاهی کرد و گفت :تبارک الله ، چه زیبا آفریدم... مرد را آفرید ، نظری انداخت و گفت احسنت ، چه زیبا و با وقار آفریدم..... زن را آفرید، نگاهش کرد و گفت :اشکال نداره ، آرایش می کنه خوشکل میشه
جدیدترین مصوبه ی مجلس
برای کاهش قیمت تخم مرغ به خروس ها وام ازدواج می دهد
اینو من نباید بهت بگم ولی تو یه عیب خیلی بزرگ داری
که... نمی شه دوست نداشت!
وقتي پيشمي دلم واست تنگ ميشه
وفتي كنارم نيستي دلم واست تنگ ميشه اي مرده شورتو رو ببرن كه بودن ونبودنت يكيه...
در رؤياهايم ديدم كه با خدا گفتگو مي كنم خدا پرسيد: پس تو مي خواهي با من گفتگو كني؟ من در پاسخ گفتم : اگر وقت داريد خدا خنديد : وقت من بي نهايت است در ذهنت چيست كه مي خواهي از من بپرسي؟ پرسيدم : چه چيز بشر شما را سخت متعجب مي سازد؟ خدا پاسخ داد : كودكيشان اينكه آنها از كودكي شان خسته مي شوند عجله دارند كه بزرگ شوند بعد دوباره پس از مدتها آرزو مي كنند كه كودك باشند اينكه آنها سلامتي خود را ا ز دست مي دهند تا پول به دست آورند و بعد پولشان را از دست مي دهند تا دوباره سلامتي خود را به دست بياورند اينكه با اضطراب به آينده مي نگرند و حال را فراموش مي كنند و بنابراين نه در حال زندگي مي كنند و نه در آينده اينكه آنها به گونه اي زندگي مي كنند كه گويي هرگز نمي ميرند و به گونه اي مي ميرند كه گويي هرگز زندگي نكرده اند دست هاي خدا دستانم را گرفت براي مدتي سكوت كرديم و من دوباره پرسيدم : به عنوان يك پدر مي خواهي كدام درس هاي زندگي را فرزندانت بياموزند؟ او گفت : بياموزند كه آنها نمي توانند كسي را وادار كنند كه عاشقشان باشد همه كاري كه مي توانند بكنند اينست كه اجازه دهند كه خودشان دوست داشته باشند بياموزند كه درست نيست كه خودشان را با ديگران مقايسه كنند بياموزند كه فقط چند ثانيه طول مي كشد تا زخم هاي عميقي در قلب آنان كه دوستشان داريم ايجاد كنيم اما سالها طول مي كشد تا اين زخمها را التيام بخشيم بياموزند كه ثروتمند كسي نيست كه بيشترين ها را دارد كسي است كه به كمترين ها نياز دارد بياموزند كه انسانهايي هستند كه آنها را دوست دارند فقط نمي دانند كه چگونه احساساتشان را نشان دهند بياموزند كه دو نفر مي توانند با هم به يك نقطه نگاه كنند اما آن را متفاوت ببينند بياموزند كه كافي نيست كه فقط آنها ديگران را ببخشند بلكه آنها بايد خود را نيز ببخشند من با خضوع گفتم : از شما به خاطر اين گفتگو متشكرم آيا چيز ديگري هست كه دوست داريد فرزندانتان بدانند؟ خداوند لبخند زد و گفت فقط اينكه بدانند من اينجا هستم هميشه
نويسنده: سحر مورخ: پنجشنبه سی ام مهر 1388 در ساعت: 2:19 PM
ظهر یک روز سرد زمستانی ، وقتی پروین به خانه برگشت، پشت در پاکت نامه ای را دید که نه تمبری داشت و نه مهر اداره ی پست روی آن بود. فقط نام و آدرسش روی پاکت نوشته شده بود.
او با تعجب پاکت را باز کرد و نامه ی داخل ان را خواند:
" پروین عزیزم،
عصر امروز به خانه ی تو می ایم تا تو را ملاقات کنم .
با عشق ، خدا "
پروین همان طور که با دست های لرزان نامه را روی میز می گذاشت. با خود فکر کرد که چرا خدا می خواهد او را ملاقات کند؟ او که آدم همی نبود. در همین فکرها بود که ناگهان کابینت خالی آشپزخانه را به یاد آورد و با خود گفت: : من که چیزی برای پذیرایی ندارم!". پس نگاهی به کیف پولش انداخت . او فقط هزار و صد تومان داشت.
با این حال به سمت فروشگاه رفت و یک قرص نان فرانسوی و دو بطری شیر خرید. وقتی از فروشگاه بیرون آمد، برف به شدت در حال بارش بود و او عجله اشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر کند. در راه برگشت، زن و مرد فقیری را دید که از سرما می لرزیدند. مرد فقیر به پروین گفت:" خانم ، ما خانه و پولی نداریم. بسیار سردمان است و گرسنه هستیم. ایا امکان دارد به ما کمکی کنید؟"
پروین جواب داد: "متاسفم، من دیگر پولی ندارم و این نانها هم برای مهمانم خریده ام."
مرد گفت: " بسیار خوب خانم ، متشکرم" و بعد دستش را روی شانه ی همسرش گذاشت و به حرکت ادامه دادند.
همان طور که مرد و زن فقیر در حال دور شدن یودند، پروین درد شدیدی را در قلبش احساس کرد. به سرعت دنبال آنها دوید: " اقا خواهش می کنم صبرکنید" وقتی پروین به زن و مرد فقیر رسید، سبد غذا را به آنها داد و بعد کتش را درآورد و روی شانه های زن انداخت.
مرد از او تشکر کرد و برایش دعا کرد. وقتی پروین به خانه رسید یک لحظه ناراحت شد چون خدا می خواست به ملاقاتش بیاید و او دیگر چیزی برای پذیرایی از خدا نداشت. همان طور که در را باز کرد ، پاکت نامه دیگری را روی زمین دید. نامه را برداشت و باز کرد:
" پروین عزیز،
از پذیرایی خوب و کت زیبایت متشکرم،
با عشق ، خدا
نويسنده: سحر مورخ: پنجشنبه سی ام مهر 1388 در ساعت: 2:18 PM
اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است, دست شو گرفتم و گفتم: باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم. اون هم آروم نشست و منتظر شنیدن حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش دیدم. اصلا نمی دونستم چه طوری باید بهش بگم, انگار دهنم باز نمی شد. هرطور بودباید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود, باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم.بالاخره هرطور که بود موضوع روپیش کشیدم, از من پرسید چرا؟! اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالیکه از اتاق غذاخوری خارج می شد فریاد می زد: تو مرد نیستی.اون شب دیگه هیچ صحبتی نکردیم و اون دایم گریه میکرد و مثل باران اشک می ریخت, می دونستم که می خواست بدونه که چه بلایی بر سر عشق مون اومده و چرا؟ اما به سختی میتونستم جواب قانع کننده ای براش پیدا کنم, چرا که من دلباخته یک دختر جوان به اسم"دوی" شده بودم ودیگه نسبت به همسرم احساسی نداشتم. من و اون مدت ها بود که با هم غریبه شده بودیم من فقط نسبت به اون احساس ترحم داشتم.بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت نامه طلاق رو گرفتم, خونه, 30درصد شرکت و ماشین رو به اون دادم. اما اون یک نگاه به برگه ها کرد و بعد همه رو پاره کرد. زنی که بیش از 10 سال باهاش زندگی کرده بودم تبدیل به یک غریبه شده بود و من واقعا متاسف بودم و می دونستم که اون 10 سال از عمرش روبرای من تلف کرده و تمام انرژی و جوانی اش رو صرف من و زندگی با من کرده, اما دیگهخیلی دیر شده بود و من عاشق شده بودم. بالاخره اون با صدای بلند شروع به گریه کرد, چیزی که انتظارش روداشتم. به نظر من این گریه یک تخلیه هیجانی بود.بلاخره مسئله طلاق کم کم داشت براش جا می افتاد
مردمان احمق همیشه از گذشته حرف میزنند عاقلان در فکر حالند و دیوانگان از آینده سخن میگویند
چنان باش که بتوانی به هرکس بگویی مثل من باش
برگ در انتهای زوال می افتد و میوه در انتهای کمال بنگر که چگونه می افتی همچون برگی زرد یا مانند سیبی سرخ
آنقدر شکست خوردن را تجربه کنید تا راه شکست دادن را بیاموزید
شب ها چراغ دلت را روشن بذار تا فرشته ها راه پاکی را گم نکنند شب های بی فرشته سنگین میگذره مثل روزهای بی تو
وقتی به دنیا میایم تو گوشمون اذون میگن وقتی میمیریم برامون نماز میخونند میبینی چقرد فاصله اذان تا نماز کمه
من تمنا کردم که تو با من باشی تو به من گفتی هرگز!هرگز! و مرا غصه این هرگز کشت
دوست دارم اشک باشم گوشه چشمت نشینم تا اگر روزی بیفتم صورت ماهت ببوسم
با شروع هر صبح فکر کن تازه به دنیا آمدی مهربان باش و دوست بدار شاید فردا نباشد
شب ها ستاره ها را بشمار اگه گفتی چند تا ستاره تو آسمون هست؟نمیتونی بگی؟چرا؟چون هر قدر بشماری باز یکیش کمه چون اون یکی داره بقيه ستاره ها رو ميشماره ديدي خودت رو جا مينداختي ستاره قشنگم؟!!!
زمانی که باید دوست بداریم کوتاهی میکنیم زمانی که دوستمان دارند لجبازی میکنیم بعد برای آنچه از دست رفته آه میکشیم
هر وقت گلی را بو کردی هرگز بهش نگاه نکن چون اگه نگاهت را به خاطر بسپاره شوق دوباره دیدنت اون را پرپر میکنه
اگه عشقت کورم کنه که نتونم دنیا را ببینم مهم نیست چون حس بودنت قشنگه
غروب شد خورشید رفت آفتابگردان دنبال خورشید میگشت ناگهان ستاره ای چشمک زد آفتابگردان سرش را پایین انداخت گلها هرگز خیانت نمی كنند.
مهرباني در کلام اعتماد میاورد در فکر بصیرت میاورد در بخشش عشق میاورد.. دوستت دارم مهربونم
من از طرز نگاه تو امید مبهمی دارم نگاهت را مگیر از من که با آن عالمی دارم
ابر بارنده به دریا میگفت من نبارم تو کجا دریایی؟در دلش خنده کنان دریا گفت ابر بارنده تو خود از مایی
کاش هرگز در محبت شک نبود تک سوار مهربانی تک نبود کاش بر لوحی که بر جای دل است واژه تلخ خیانت حک نبود
غربت دیرینه ام را با تو قسمت میکنم تا ابد با درد و رنج خویش خلوت میکنم رفتی و با رفتنت کاخ دلم ویرانه شد من در این ویرانه ها احساس غربت میکنم
ناله کردم ذره ا ی از دردهایم کم نشد گریه کردم اشک بر داغ دلم مرهم نشد در گلستان بوی گل بسیار بوییدم ولی از هزاران گل یکی هم چون تو هم پیدا نشد
یا صاحب ننگ و نام میباید بود یا شهره عام و خاص باید بود القصه کمال جهد میباید کرد در وادی خود تمام میباید کرد
فریاد که سوز دل بیان نتوان کرد با کس سخن از داغ نهان نتوان کرد این ها که من از جفای هجران دیدم یک شمه به صد سال بیان نتوان کرد
میدونی بهترین دوستت کیه؟اکسیه که اولین قطره اشکت را ببینه دومی را پاک کنه سومی را به خنده تبدیل کنه
بغلم کن عشق من تا با عشقت خو بگیرم ؛ساز خوش آهنگ قلبت خوش ترین آهنگ دنیاست؛ بغلم کن تا نمیرم بی تو در دامن سرما
نگاهم کن که من محتاج آن چشمان دلتنگم بگو با من دوباره راز هستی را که من بی تو به یک دنیا شقایق دل نمیبندم
نه از خاکم نه از بادم نه در بندم نه آزادم نه آن لیلاترین مجنون نه شیرینم نه فرهادم فقط مثل تو غمگینم فقط مثل تو دلتنگم اگر آبی تر از آبم اگر همزاد مهتابم بدون تو چه بی رنگم بدون تو چه بی تابم
آدما بین الف تا ی هستند بعضی ها مثل ب برات میمرن مثل د دوستت دارند مثل ع عاشقت میشوند مثل میم منتظرت میمونند تا یه روز مثل ی یارت بشن حالا تو کدومشونی؟
وقتی پیام نیمدهم خیال نکن که بی خیال از تو و روزگارتم تو فکرتم به یادتم زنده به انتظارتم اونجوری که تو فکرتم حس میکنم کنارتم
می دونید سریعترین راه به چنگ آوردن قلب یک مرد چیه ؟ . . . . پاره کردن سینه اش با یک کارد آشپزخانه!!
مردها سه تا آرزو دارن:
اونقدر که مامانشون مي گن خوش تيپ باشن!
اونقدر که بچه شون مي گن قوي باشن!
و مهمتر از همه اينکه:
اونقدر که زنشون بهش شک داره دوست دختر داشته باشن!!!!
هیچ وقت چیزی رو خوب نمی فهمی، مگر اینکه بتونی به مادربزرگت توضیحش بدي.(آلبرت انیشتین)
یه ضرب المثل چینی می گه: اگه از دوران مجردی لذت نمی بری، ازدواج کن! اون وقت حتما از فکر کردن به دوران مجردیت لذت می بری!
پروانه اگر سوخت به درک، دور شمع چه غلطی میکرد!!!!!
اگه می دونستی دستای سرد من چقدر گرمی دستاتو نیازمنده ، اینقدر دست تو دماغت نمی کردی!!!
میگن یه روز جبرییل میره پیش خدا گلایه میکنه که آخه خدا,این چه وضعیه آخه؟ما یک مشت ایرونی داریم!توی بهشت که فکر میکنن اومدن خونه باباشون!به جای لباس و ردای سفید,همه شون لباس های مارک دار و آنچنانی میخوان!هیچ کدومشون از بالهاشون استفاده نمیکنن,میگن بدون«بنز» و «بی ام و»جایی میرن اون بوق وکرنای منم گم شده.......یکی از همین ها دو ماه پیش قرض گرفت و رفت....دیگه ازش خبری نشد!آقا من خسته شدم از بس جلوی دروازه بهشت رو جارو زدم!امروز تمیز میکنم, فردا دوباره پر از پوست تخمه و پوست هندونه وپوست خربزه است.من حتی دیدم بعضی هاشون کاسبی هم میکنن وحلقه های بالاسرشون روبه بقیه میفروش.خدا میگه:ای جبرییل!ایرانیان هم مثل بقیه,بنده های من هستند وبهشت به همه بنده های من تعلق داره.اینها هم که گفتی,خیلی بد نیست!!!!برو یه زنگی به شیطان بزن تا بفهمی دردسر واقعی یعنی چی؟
جبرییل میره زنگ میزنه به شیطان....دو سه بار میره روی پیغامگیر تا بالاخره شیطان نفس نفس زنان جواب میده:جهنم بفرمایید؟ جبرییل میگه:آقا سرت خیلی شلوغه انگار؟!شیطان آهی میکشه و میگه:نگو که دلم خونه...این ایرونیها اشک منو درآوردن به خدا!!شب وروز برام نگذاشتن!!!!تا روم رو میکنم این طرف,اون طرف یه آتیشی به پا میکنن...!!تا دو ماه پیش که اینجاهر روز چهارشنبه سوری بود وآتیش بازی...حالا هم که....ای داد!!!!آقا نکن!!!!بهت میگم نکن!!!جبرییل جان,من برم........اینها دارن آتیش جهنم رو خاموش میکنن که جاش کولر گازی نصبکنن!!!!
نويسنده: سحر مورخ: سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388 در ساعت: 5:16 PM
عشق را رنگ آبي زدم،دوست داشتن را قرمز،نامردي را سياه،دروغ را سفيد،ولي نميدانم چرا به تو كه ميرسم نميدانم مهرباني چه رنگيست!
نفسم ميگيرد در هوايي كه نفس هاي تو نيست.........
زيبا ترين انتظار زندگيم حسرت ديدار تو بود،زيبا ترين هديه عمرم محبت تو بود،زيبا ترين تنهايي ام گريه براي تو بود.
تاريكي را دوست دارم اگر تو شمعم باشي.تنهايي را دوست دارم اگر تو در كنارم باشي.مرگ را دوست دارم اگر به يادم باشي.تو را دوست دارم حتي اگر به يادم نباشي...!
در جزيره اي زيبا تمام حواس آدميان، زندگي مي کردند: ثروت، شادي، غم، غرور، عشق و ... روزي خبر رسيد که به زودي جزيره به زير آب خواهد رفت. همه ساکنين جزيره قايق هايشان را آماده و جزيره را ترک کردند. اما عشق مي خواست تا آخرين لحظه بماند، چون او عاشق جزيره بود. وقتي جزيره به زير آب فرو مي رفت، عشق از ثروت که با قايقي با شکوه جزيره را ترک مي کرد کمک خواست و به او گفت:" آيا مي توانم با تو همسفر شوم؟" ثروت گفت: "نه، من مقدار زيادي طلا و نقره داخل قايقم هست و ديگر جايي براي تو وجود ندارد." پس عشق از غرور که با يک کرجي زيبا راهي مکان امني بود، کمک خواست. غرور گفت: "نه، نمي توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خيس و کثيف شده و قايق زيباي مرا کثيف خواهي کرد." غم در نزديکي عشق بود. پس عشق به او گفت: " اجازه بده تا من با تو بيايم." غم با صداي حزن آلود گفت: " آه، عشق، من خيلي ناراحتم و احتياج دارم تا تنها باشم." عشق اين بار سراغ شادي رفت و او را صدا زد. اما او آن قدر غرق شادي و هيجان بود که حتي صداي عشق را هم نشنيد. آب هر لحظه بالا و بالاتر مي آمد و عشق ديگر نااميد شده بود که ناگهان صدايي سالخورده گفت: "بيا عشق، من تو را خواهم برد." عشق آن قدر خوشحال شده بود که حتي فراموش کرد نام پيرمرد را بپرسد و سريع خود را داخل قايق انداخت و جزيره را ترک کرد. وقتي به خشکي رسيدند، پيرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسي که جانش را نجات داده بود، چقدر بر گردنش حق دارد. عشق نزد "علم" که مشغول حل مساله اي روي شن هاي ساحل بود، رفت و از او پرسيد: " آن پيرمرد که بود؟" علم پاسخ داد: "زمان" عشق با تعجب گفت: "زمان؟! اما او چرا به من کمک کرد؟" علم لبخندي خردمندانه زد و گفت: "زيرا تنها زمان است كه قادر به درک عظمت عشق است.
نويسنده: سحر مورخ: دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 در ساعت: 10:31 PM
مادری فرزندش را از دست داده بود و در فـراق او سخت می گریست. هـرکس نزد مـادر می آمد او را دلداری می داد و از او می خواست دست از زاری و گریه بردارد. یکی می گفت که با گریه کودک به دنیا بر نمی گردد و آن دیگری می گفت که دل بستن به هر چیزی در این دنیا کار بیهوده ای است و انسان عاقل باید به هیچ چیز این دنیای فانی دل نبندد. در این اثنا شیوانا از آن محل عبور می کرد و صدای ناله وضجه زن را شنید. بالای سر زن ایستاد و با صدای بلند گفت: "گریه کن مادر من! او دیگر بر نمی گردد و دیگر نمی توانی صورت و حرکات او را شاهد و ناظر باشی. تا دیر نشده هرچه می توانی گریه کن که فردا وقتی از خواب برخیزی احساس می کنی که دیگر این احساس دلتنگی را نداری و چهل روز بعد دیگر کمتر به یاد دلبندت خواهی افتاد. پس امروز را تا می توانی گریه کن!"
نقل می کنند که زن از جا برخاست. مقابل شیوانا ایستاد و در حالی که سعی می کرد دیگر گریه نکند گفت:" راست می گویی استاد! الان اگر گریه کنم دیگر او را فراموش می کنم، پس دیگر برایش گریه نمی کنم تا همیشه بغض نترکیده ای در درون دلم باقی بماند و خاطره اش همیشه همراهم باشد."
زن این را گفت و سوگوار از شیوانا دور شد. شیوانا زیر لب گفت:" ای کاش زن همین جا گریه اش را می کرد و همه چیز را تمام می کرد. او بار این مصیبت را به فرداهای خودش منتقل کرد و دیگر نمی تواند آرام بگیرد."
نويسنده: سحر مورخ: دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 در ساعت: 10:29 PM
من وقتی که در شاخه شاخه نگاهم پرنده های غریب اشک لانه کردند موقعی که بهار صبح کوفته و کوبیده سر به درگاه خاکین قلبم سائید انگاه بود که در خود احساس یاس و نا امیدی داشتم در تجسس مونسی بودم که ناگهان نسیمی وزید و پرده های پنجره ی قلبم را کنار زد و عطر آیین عشق را به خاکروبه های دیواره قلبم رساند. آنگاه بود که تو آمدی و مرا از کسالت رهائی دادی .پس ای عشق ای غریبه امروز با صبر و متانت به تو میفهمانم که… دوستت دارم.
آری عاشقم یک عاشق چشم به راه عاشقی که مدتهاست در غم انتظار نشسته است درآتش فاصله ها سوخته است در گلدان طاغچه تنهایی ها شکسته است و همانی که تمام درهای دلتنگی ها بر روی او بسته است آری من همانم که به او می گویند دیوانه به او می گویندآواره من همانم که لحظه هایم را به یاد عشق می گذرانم با یاد او اشک می ریزم و در کوچه دلتنگی ها نام مقدس او را فریاد می زنم فریاد می زنم تا تمام پنجره های خاموش با فریاد من روشن شوند هر کی عاقله ، غمی داره روزگار درهمی داره عاشق نشدی تا بدونی ، نفرت هم عالمی داره آری اغاز دوست داشتن است گرچه پایان راه ناپیداست من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست روی هر شانه سری وقت وداع میگرید سر من وقت وداع گوشه دیوار گریست
سیاهی دو چشم تو،شب سیاه غصه شد نگاه مهربان تو چه زود تلخ و خسته شد چه زود رفتی از کنار من امید روزهای دور وحرفهای عاشقانه ات دروغ شد،افسانه شد تو را هیچگاه نمی توانم از زندگی ام پاک کنم چون تو پاک هستی می توانم تو را خط خطی کنم که آن وقت در زندان خط هایم برای همیشه ماندگار میشوی و وقتی که نیستی بی رنگی روزهایم را با مداد رنگی های یادت رنگ می زنم شریک عشق تو شدن یعنی همنفس شعر و ترانه شدن یعنی چون ابری تیره به دریا زدن دیوانه شدن شریک عشق تو شدن یعنی عاشقی به سان یک مجنونی یعنی قطره بارانی در دل کویر جاری شدن شریک عشق تو شدن یعنی دیوانه وار عاشق شدن زدن به کوه و بیابان و سرمست لحظه ای دیدار تو شدن نشستم گریه کردم … واسه دل خودم … واسه دل تو … واسه غصه ی پاییز … واسه تنهایی میخک توی دفتر شعرم … واسه سربلندی کاج تو زمستون … واسه پروانه که سوخت … واسه شمعی که اب شد تا از قطره هاش یاد بگیرند که سوختن یک طرفه هم میتونه باش
یک شب از آبی چشمان تو باران بارید آسمان دل من اشک فراوان بارید نظم باران نگاه تو پس از یک رویا رفت و آشفته ترین برف زمستان بارید من نشستم که تو در خاطره ام بنشینی و نشستی تو و یک ابر گلستان بارید آسمان دل من صاف تر از آینه است با نگاه تو هم از آینه باران بارید یک شب از دفتر چشمان تو خواهم پرسید..
کسی رو برای دوست داشتن انتخاب کن که قلب بزرگی داشته باشه تا مجبور
نشی به خاطر اینکه تو قلبش وارد بشی خودت را کوچک کنی
بگير از من تو اين دل يادبودي
كه تنها لايق اين دل تو بودي
هزاران خواستند اين دل بگيرند
ندادم چون عزيز دل تو بودي
ابر بارنده به دريا ميگفت
من نبارم تو كجا دريايي
در دلش خنده كنان دريا گفت
ابربارنده تو خود از مايي
گفته بودي كه چرا محو تماشاي مني؟
آنچنان مات كه دم مژه بر هم نزني
مژه بر هم نزنم تا كه ز دستم نرود
ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدني
گذر كردم به قبرستان زماني
شنيدم ناله هاي يك جواني
به زير خاك مي ناليد مي گفت
رفيقان قدر يكديگر بدانيد
چقدر دوست داشتم یک نفر از من می پرسید:
چرا نگاه هایت آنقدر غمگین است؟
چرا لبخندهایت آنقدر تلخ و بیرنگ است؟
اما افسوس که هیچ کس نبود ...
همیشه من بودم و تنهایی پر از خاطره ...
آری با تو هستم ...!
با تویی که از کنارم گذشتی...
و حتی یک بار هم نپرسیدی،
چرا چشمهایم همیشه بارانی است...!!
روزي سپري شد به اميدي كه شب آيد
شب آمد و ديدم به دلم تاب وتب آمد
اي دوست دعا كن من بيچاره مبادا
در حسرت ديدار تو جانم به لب آيدديشب به ميان دفتر خويش
خشكيده گل بنفشه ديدم
ياد آمدم از شبي كه او را
از دامن شاد شاخه چيدم
افسوس چه زود رفتم ز ياد
افسوس،افسوس،افسوس
نويسنده: سحر مورخ: دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 در ساعت: 10:17 PM
روز مردی نزد شیوانا آمد و از او خواست تا راه رسیدن به آرامش ابدی را به او بیاموزد. شیوانا تبسمی کرد و گفت: آرامش کامل و دایمی وجود ندارد. هر یک از ما شبیه قطرات آبی هستیم که در یک رودخانه بی نهایت و ابدی در حرکتیم. مرد به شدت عصبانی شد و فریاد زد: این یعنی که ما انسان ها مجبوریم تا ابد در ناآرامی و بی قراری زندگی کنیم و هرگز روی آرامش را نبینیم!؟ شیوانا لبخندی زد و پاسخ داد: مادامی که خود را قطره ای مستقل و بی ارتباط با دیگر قطرات رودخانه هستی بدانی آری! هرگز روی آرامش را نخواهی دید. اما وقتی خود را با رودخانه یکی بدانی دیگر آرام ماندن برای تو اهمیتی نخواهد داشت. تو کل رودخانه را و تمام عظمت آن را وقتی به صورت ابر در آسمان است و به شکل باران به اعماق زمین فرو می رود و سپس به صورت چشمه از کوه ها جریان می یابد و در نهایت به دریا می ریزد تا زیر اشعه خورشید به بخار و ابر تبدیل شود یک جا حس می کنی. وقتی تو کل رودخانه را به این شکل واحد و یک پارچه و یک جا ببینی آن گاه احساس می کنی آرامش مورد نظرت ناگهان در تمام وجود تو حاکم می شود و تو ابدیت یک آرامش پویا اما ماندگار را با تمام اجزای وجودت حس می کنی. تنها در این صورت است که آرامش ابدی را درک خواهی کرد. مرد از شیوانا پرسید: چگونه می توانم کل این ارتباط یک پارچه و عظیم را به یکباره درک کنم!
شیوانا تبسمی کرد و گفت: از طریق جست و جوی دایمی معرفت! این همان روشی است که من عمری در تلاش آن هستم.
نويسنده: سحر مورخ: دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 در ساعت: 10:8 PM
روزی پسـری جـوان و پرشـور از شهـری دور نزد شیوانا آمد و به او گفت که می خواهد در کمترین زمان ممکن درس های معرفت را بیاموزد و به شهر خودش برگردد. شیوانا تبسمی کرد و گفت: برای چه این قدر عجله داری!؟
پسرک پاسخ داد: می خواهم چون شما مرد دانایی شوم و انسان های شهر را دور خود جمع کنم و با تدریس معرفت به آن ها به خود ببالم!
شیوانا تبسمی کرد و گفت: تو هنوز آمادگی پذیرش درس ها را نداری! برگرد و فعلاً سراغ معرفت نیا!
پسرک آزرده خاطر به شهر خود برگشت. سال ها گذشت و پسر جوان به مردی پخته و باتجربه تبدیل شد. ده سال بعد او نزد شیوانا بازگشت و بدون این که چیزی بگوید مقابل استاد ایستاد! شیوانا بلافاصله او را شناخت و از او پرسید : آیا هنوز هم می خواهی معرفت را به خاطر دیگران بیاموزی؟!
مرد سرش را پایین انداخت و با شرم گفت: دیگر نظر دیگران برایم مهم نیست. می خواهم معرفت را فقط برای خودم و اصلاح زندگی خودم بیاموزم. بگذار دیگران از روی کردار و عمل من به کارآیی و اثر بخشی این تعلیمات ایمان آورند.
شیوانا تبسمی کرد و گفت: تو اکنون آمادگی پذیرش تمام درس های معرفت را داری. تو استاد بزرگی خواهی شد! چرا که ابتدا می خواهی معرفت را با تمام وجود در زندگی خودت تجربه کنی و آن را در وجود خودت عینیت بخشی و از همه مهم تر نظر دیگران در این میان برایت پشیزی نمی ارزد!
نويسنده: سحر مورخ: دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 در ساعت: 10:7 PM
روزی مردی جوان نزد شیوانا، استاد معرفت آمد و از او خواست تا راز معرفت را برایش بازگو کند. شیوانا در جمع مریدانش مشغول تدریس بود. به خاطر وجود مرد جوان درس را قطع کرد و از یارانش خواست تا قاشقی چوبی و تخت را همراه ظرفی روغن مایع برای او بیاورند. سپس قاشق را به دست مرد داد و آن را از روغن پر کرد و از مرد خواست در مدرسه و باغ مدرسه حرکت کند و هر آن چه می بیند را به خاطر بسپارد و دوباره نزد آن ها برگردد. فقط باید مواظب باشد که حتی یک قطره روغن نیز روی زمین نریزد که در غیر این صورت از معرفت و راز معرفت دیگر خبری نخواهد بود. مرد جوان قاشق را با دقت و تمرکز زیاد در دست گرفت و با قدم های آهسته و دقیق در حالی که یک لحظه نگاهش را از قاشق بر نمی داشت ساختمان مدرسه را دور زد و بعد از عبور از تمام معابر باغ دوباره به جمع شیوانا و شاگردانش بازگشت. شیوانا نگاهی به قاشق روغن انداخت و دید که صحیح و سالم است. آن گاه از مرد جوان پرسید: خوب! اکنون برای حاضرین تعریف کن که از ساختمان مدرسه و باغ چه دیدی؟!